پدیدآورنده:محمد مهدی کریمینیا،
،
مادر، پسر و عروس در بیابان ثعلبیه به دامداری مشغول بودند. این سه نفر به نامهای قمر، وهب و هانیه، زندگی آرام و سادهای داشتند. وهب گوسفندان خود را برای چرا به دشت و صحرا میبرد و شب باز میگشت. او تازه با هانیه عروسی کرده بود. هر سه مسیحی بودند. امام حسینعلیه السلام با یاران خود در مسیر حرکتبه سوی کربلا، چشمشان در صحرای ثعلبیه به خیمه سیاه سوختهای افتاد. امام نزدیک آن خیمه رفت. دید پیرزن فقیری در آنجا زندگی میکند. او قمر مادر وهب بود. امام حال و روزگار او را پرسید. او گفت: روزگار میگذرد. ولی ما در مضیقه آب هستیم. اگر آب میداشتیم بسیار خوب بود. امام با او به کناری رفتند، تا به سنگی رسیدند، امام با نیزه خود آن سنگ را از جا کند. آب خوشگواری از زیر سنگ بیرون آمد. پیرزن بسیار شادمان شد و از امامعلیه السلام تشکر کرد. هنگام خداحافظی، امام حسینعلیه السلام هدف از هجرت و حرکتخود را گفت و به آن مادر پیر فرمود: ما نیازی به یار و یاور داریم. وقتی که پسرت وهب بازگشت، به او بگو به ما بپیوندد و ما را در راه دفاع از حق و مبارزه با ظلم کمک کند.
امام رفت. پیرزن در حیرت فرو رفته بود، عظمت و کرامت و ضعیفنوازی و مهربانی امام فکر و قلب او را قبضه کرده بود. دلش میخواستبا امام حرکت کند. صبر کرد تا عروس و پسرش وهب آمدند. آنان آب گوارای چشمه در کنار خیمه خود را دیدند. از علت پرسیدند. قمر جریان را برای آنان تعریف کرد. و پیام امام را نیز به پسرش ابلاغ نمود. این سه نفر شیفته امام شدند. بار و بنه خود را برداشتند و به سوی کاروان امام حرکت کرده و به حضور امام رسیده و اسلام را پذیرفتند و با سپاه امامعلیه السلام با کمال عشق و علاقه به راه خود ادامه داده تا به کربلا رسیدند. نه روز از عروسی وهب و هانیه میگذشت. آنان ماه عسل خود را در کربلا کنار حسینعلیه السلام و خاندان ارجمند ایشان گذراندند. سرانجام روز عاشورا و در هفدهمین روز عروسی خود، وهب و هانیه به شهادت رسیدند. قمر با دلاوریهای خود، حماسهها آفرید و روسفیدی دو سرا را کسب کرد. اینک به چگونگی شهادت وهب و هانیه توجه کنید:
روز عاشورا فرا رسید. قمر به وهب گفت: پسرم برخیز و پسر دختر پیامبرصلی الله علیه وآله را یاری کن.
وهب گفت: مادرم حتما یاری میکنم و کوتاهی نخواهم کرد.
ام وهب آنچنان پسرش را عاشقانه به سوی میدان دعوت میکرد، که گویی میخواهد کبوترش را به سوی میدان به پرواز درآورد. او اشک شوق میریخت که جوان تازه دامادش، در رکاب حسینعلیه السلام شهد شهادت بنوشد.
هانیه همسر وهب به خاطر غربت و اینکه با وهب تازه عروسی کرده بود، در آغاز در مورد رفتن وهب به میدان بیمیل بود. و تحمل فراق وهب برای او سخت و رنجآور بود. ولی قمر اصرار داشت که وهب به میدان برود و میگفت: پسرم از تو راضی نخواهم شد مگر اینکه به یاری پسر پیغمبر بروی. پسرم تو هرگز به شفاعت جد امام حسینعلیه السلام نمیرسی مگر با رضایت امام و رضایت من.
سرانجام هانیه به وهب گفت: تو وقتی که کشته شوی وارد بهشت میگردی و همنشین حورالعین میشوی. آنگاه مرا فراموش میکنی. اگر میخواهی دلم را آرام کنی، نزد امام حسینعلیه السلام برویم در محضر او با من عهد کن که مرا فراموش نکنی.
وهب و هانیه به حضور امام آمدند. هانیه به امام عرض کرد: من دو حاجت دارم:
1. وقتی که وهب کشته شد، من بیسرپرست میشوم، مرا به اهلبیتخودت ملحق کن.
2. وقتی که وهب کشته شد و با حورالعین محشور گردید، شاهد باش که او مرا فراموش نکند.
گفتار از دل برخاسته هانیه، امام حسینعلیه السلام را منقلب کرد. قطرات اشک از چشمان حسینعلیه السلام سرازیر شد. هانیه را آرام کرد و قول داد که به خواستههای او عمل شود.
وهب به میدان تاخت و رجز جانانه خواند و ایثارگرانه جنگید، و جماعتی را کشت و نزد مادر بازگشت و گفت: آیا از من راضی شدی؟
قمر گفت: از تو راضی نمیشوم تا در پیشگاه حسینعلیه السلام کشته گردی. او به میدان بازگشت و همچنان با صولت عجیب میجنگید به طوری که نوزده سواره و بیست پیاده را کشت. سپس هر دو دست او را قطع کردند.
همسرش هانیه عمودی برداشت و کنار شوهرش آمد و گفت: پدر و مادرم به فدایت در رکاب پاکان، با دشمن جنگ کن، وهب لباس همسرش را گرفت تا او را به خیمهها برگرداند. ولی او میگفت: برنمیگردم تا با تو کشته شوم.
امام حسینعلیه السلام فرمود: از ناحیه ما بهترین پاداش به شما برسد، به خیمهها برگرد هانیه بازگشت. وهب همچنان جنگید تا او را اسیر کرده نزد عمرسعد آوردند. عمرسعد که صلابت و دلاوری او را دیده بود، به او گفت:
ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختی داری.»
سپس دستور داد گردنش را زدند و سربریده او را به سوی لشگر امام حسینعلیه السلام انداختند. مادرش قمر، سر او را گرفت و به آغوش کشید و خون صورتش را پاک کرد و گفت: «حمد و سپاس خداوندی را که با شهادت تو، مرا روسفید کرد»
سپس سر بریده فرزندش را به سوی دشمن انداخت. یعنی متاعی که در راه خدا دادم پس نمیگیرم. آنگاه عمود خیمه را از جا کند و به میدان رفت و دو نفر از دشمن را کشت. امام حسینعلیه السلام فرمود: ای مادر وهب به خیمه برگرد، پسرت اکنون با رسولخداصلی الله علیه وآله است. او به خیمه بازگشت در حالی که میگفت: «خدایا امیدم را ناامید نکن»، امام به او فرمود: ای مادر وهب امیدت برآورده است.
هانیه همسر وهب خود را به جنازه به خون غلطیده همسرش وهب رساند، خونها را از پیکر او پاک میکرد و میگفت: «بهشتبر تو گوارا باد»
شمر وقتی که او را دید به غلامش رستم دستور داد او را بکشد. رستم با عمود بر آن نو عروس زد و او را کشت. و این نخستین زن و یگانه زنی بود که در کربلا در راه دفاع از حریم امام حسینعلیه السلام به شهادت رسید.
وهب هنگام شهادت 25 سال داشت. او و خانوادهاش در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرویده بودند. (1)
بدینسان با بدی باید برخورد کرد!
شام در زمان خلیفه دوم فتح شد. اولین کسی که به حکومتشام گمارده شد، «یزید بن ابیسفیان» بود. یزید دوسال حکومت کرد و سپس مرد. پس از او، حکومت این استان پر نعمتبه برادر یزید، «معاویة بن ابیسفیان» واگذار گردید. معاویه، بیستسال تمام در آنجا، با کمال نفوذ و اقتدار حکومت کرد. حتی در زمان خلافت عمر، که به کسی اجازده داده نمیشد چند سال فرمانروایی یک نقطه را در دست داشته باشد، معاویه در مقر حکومتخویش ثابت ماند و کسی مزاحم او نشد. به گونهای که بعدها به خیال سلطنت افتاد.
وی پس از بیستسال حکومت و پس از صحنههای خونینی که به وجود آمد، به آرزوی خود رسید و بیستسال دیگر به عنوان خلیفه مسلمین بر شام و بر بخشهای کشور اسلامی آن روز حکومت کرد.
بدین جهت، مردم شام از اولین روزی که چشم به جهان اسلامی گشودند، در زیر دست «امویان» بزرگ شدند و چنان که میخوانیم «امویان» از قدیم با «هاشمیان» دشمنی داشتند. در دوران اسلام و با ظهور اسلام، خصومت امویان با هاشمیان شدیدتر شد و در آل علیعلیه السلام تمرکز یافت. بنابراین، مردم شام از روزی که نام اسلام را شنیدند و به دل سپردند، دشمنی آل علیعلیه السلام را از ارکان دین میشمردند. داستان زیر با توجه به این واقعیت، اتفاق افتاده است:
«روزی یکی از اهالی شام به مدینه آمد. چشم او به مردی که در کنارش نشسته بود افتاد. توجهش جلب شد. پرسید: این مرد کیست؟
گفتند: او، حسین فرزند علیعلیه السلام است!
تبلیغات گستردهای که سالیان متمادی برخاندان رسالت روا شده بود، به گونهای بر روح و روان آن مرد رسوخ کرده بود که برای رضای خدا، آنچه میتوانست دشنام و ناسزا نثار حسین بن علیعلیه السلام نمود!!
همین که سخنان جسارتآمیز او پایان یافت و عقده دل خود را گشود، امام حسینعلیه السلام بدون خشم و ناراحتی، نگاهی پر مهر و عطوفتبه او کرد و پس از خواندن چند آیه از قرآن کریم - مبنی بر حسن خلق و عفو و اغماض - به مرد شامی فرمود:
«ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آمادهایم.»
آنگاه از او پرسید: آیا از اهل شام هستی؟
گفت: آری
فرمود: من با این منش آشنایی دارم و سرچشمه آن را میشناسم. سپس افزود: تو در شهر ما غریبی. اگر احتیاجی داری، حاضریم به تو کمک دهیم. حاضریم در خانه خود از تو پذیرایی کنیم. حاضریم تو را بپوشانیم. حاضریم به تو پول دهیم.
مرد شامی که منتظر واکنش تندی بود و هرگز گمان نمیکرد با چنین گذشت و عطوفتی برخورد کند، چنان منقلب گشت که گفت: آرزو داشتم در آن هنگام زمین شکافته میشد و من به زمین فرو میرفتم و اینگونه نشناخته و ناآگاهانه گستاخی نمیکردم. تا آن ساعتبرای من، در روی همه زمین کسی از حسین و پدرش منفورتر نبود، اما از آن پس کسی نزد من محبوبتر از او و پدرش نیست.! (2)
پینوشتها:
1. ر. ک: محمدمهدی اشتهاردی، سوگنامه آل محمدصلی الله علیه وآله، ص 209 - 212
2. محمدعلی کریمینیا، تربیت اجتماعی، ص 104 - 106
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر